متجددین بیمرز؛ باغچهبانهای ایران – مهدی حمیدی شفیق

ثمینه باغچهبان دیروز در تهران درگذشت. او، دختر جبار باغچهبان و نویسنده و مترجم کودک و نوجوان، راه پدر را در آموزش کودکان ناشنوا ادامه داد. مرگ او یادآور سرنوشتی مشترک در این خاندان است: هیچیک از آنان در خاک آذربایجان آرام نگرفتند. گویی آنها همانگونه که در زندگی مرزها را درنوردیدند، در مرگ نیز ناگزیر از موطن اصلیشان به دور ماندند، غربتی که بخش مهمی از تاریخ روشنفکران و نوگرایان آذربایجان را شکل داده است.
«باغچهبان» نمادی است از روح پیشگام یک خانواده که نسلها با صبر، عشق و خلاقیت ستونهای آموزش، فرهنگ و هنر ایران را استوار نگه داشتند. آنان با دیدی ژرف و دلی پرمهربانی، دنیایی تازه برای کودکان و نوجوانان، از جمله کودکان کر و لال، ساختند و پلی به آینده زدند تا هر کودک بتواند با زبان و استعداد خود بدرخشد.
جبار باغچهبان، بنیانگذار نخستین کودکستان و مدرسه ناشنوایان در ایران، مردی بود که باور داشت آموزش باید دروازهای تازه برای هر کودک بگشاید، حتی اگر آن کودک زبان شنیدن نیاموخته باشد. او پیش از آنکه مفهوم «حقوق کودک» در ادبیات رسمی ایران معنا پیدا کند، کودکان را صاحب حق میدانست. او با فعالیتهای خستگیناپذیر از تغییر روشهای تدریس گرفته تا انتشار نخستین فصلنامه اختصاصی کودکان ایران، نهتنها نسلهای زیادی را در آموزش و پرورش پرورش داد، بلکه پلی از عشق، خلاقیت و امید بر سر راه آینده آنان ساخت.
ثمین باغچهبان با نغمههای خود دنیای موسیقی کودک و نوجوان ایران را متحول ساخت؛ کسی که همراه با اِوِلین باغچهبان، زن آشوری اهل ترکیه و از بنیانگذاران اپرای تهران، نسلی نو از موسیقیدانان ایرانی را پروراند و دلهایشان را با نغمههای تازه سرشار ساخت. شاگردان او، از محمد نوری گرفته تا بابک بیات و پری زنگنه، هر یک بعدها چراغهایی تابان در موسیقی مدرن ایران شدند. بدین ترتیب، میراث باغچهبانها از کلاس کوچک ناشنوایان در تبریز آغاز شد راه پر از شور و خلاقیت خود را تا بزرگترین صحنههای موسیقی و ادبیات ایران گشود.
در این میان، ثمینه، با درخشش و شور بیمثالش، یکی از تابناکترین جلوههای این جهان زیبا بود؛ کسی که میراث پدر و خانوادهاش را نه تنها حفظ کرد، بلکه با قلم و عمل خود آن را با عشقی بیپایان پروراند و برای نسلهای بعد روشن نگاه داشت. او دنیای کودکان و نوجوانان را با واژهها و نغمههای خود زنده و پرنور میکرد و و پلی ساخت میان گذشته و آینده، تا خلاقیت و اندیشه باغچهبانهای ایران در دل جامعه برای همیشه جاری بماند.
با این حال، آنچه کمتر بدان پرداخته شده، نگاه ویژه جبار باغچهبان و خانوادهاش به زبان و هویت ترکی است؛ نگاهی که پیوسته میکوشید آموزش زبان مادری را با نوآوریهای آموزشی پیوند زند، همان پیوندی که روایتهای مرکزگرا غالباً به حاشیه میراندند یا نادیده میگرفتند. ثمینه در قلم و ترجمههایش و ثمین در موسیقی کودک، این میراث زبانی و فرهنگی را با شور و عشقی پایدار زنده نگاه داشتند. حقیقت آن است که باغچهبانهای ایران نه تنها مروّجان آموزش، فرهنگ و هنر بودند، بلکه پاسداران پرصلابت زبان و هویت ترکی در سرزمین خود؛ چراغهایی فروزان در دل تاریخ و فرهنگ، که با هر واژه و نغمه، ریشههای هویت را زنده نگه داشتند.
جبار باغچهبان، مهاجرزادهای ترک آذربایجانی، در ایروان چشم به جهان گشود (1264 ش / 1885 م) و فعالیتهای مطبوعاتی و روزنامهنگاری خود را در همان شهر آغاز کرد. او، علاوه با همکاری روزنامهی ملانصرالدین، سه روزنامه فکاهی ترکی به نامهای ملا نهیب، ملاباشی و بالاخره لکلک را در سال 1291 شمسی (1914 میلادی) منتشر ساخت و نخستین داستانهای منظوم کودکان را با عنوانهای «قیزیللی یاپراق» و «بایرامچلیق» در سال 1290 شمسی به چاپ رساند. به تعبیر فریبا زرینهباف، باغچهبان یکی از «متجددین بیمرز» آذربایجانی بود؛ عضوی از نسلی روشنفکر و نوگرا که پیش از تحمیل تکزبانگی در ایران و گسست ارتباط فرهنگی و زبانی ایران با قفقاز و ترکیه، بهواسطهی زبان میانجی ترکی با اندیشههای نوآورانه آشنا شدند و آن را برای ایران به ارمغان آورند و سرمنشاء تحولات اجتماعی و سیاسی شدند و دریچهای نو به جهان جدید گشودند.

سرنوشت او را اگر در کنار دو معلم دیگر آذربایجان – میرزا حسن رشدیه و صمد بهرنگی – بنشانیم، خطی روشن پیش چشم ما پدیدار میشود: سه آموزگار از سه نسل که هر سه بر ضرورت آموزش به زبان ترکی و حق کودک برای آموختن به زبان مادری اصرار ورزیدند. آنها نه تنها خواستار پاسداشت و رسمیت زبان ترکی بودند، بلکه در عین حال برای آموزش زبان فارسی به ترکهای آذربایجان نیز به دنبال متدها و راهکارهای خاصی بودند تا یادگیری همزمان دو زبان با احترام به هویت فرهنگی ممکن شود. این تداوم تاریخی نشان میدهد که دغدغهی زبان مادری نه یک خواستهی مقطعی، بلکه ریشهای دیرینه و پایدار در سنت روشنفکری آذربایجان دارد.
همانطور که ثمینه میگوید، آنها به سبب آزار و اذیت و کشتار مسلمانان ایروان ناچار به بازگشت به ایران شدند: «پدر و مادر من نیز مانند شمار بسیاری از قفقازیها برای نجات از کشت و کشتار مسلمانان و ارامنه در سال ۱۳۰۱ یا ۱۳۰۲ از آنجا فرار کرده و به ایران پناهنده شدند.» مادر این خانواده، صفیه میربابایی، زاده استانبول و همکار وی در مدارس ایروان بود، که با جبار باغچهبان دست در دست هم مسیر آموزش و فرهنگ را پیمودند. ثمینه همچنین میگوید ورود زبان فارسی به فضای خانواده پس از مهاجرت به ایران و به ویژه در شیراز رخ داد: «همیشه آنها با هم ترکی حرف میزدند. البته پدرم در مکتبخانه و مادرم در مکتبخانه مسجد آیاصوفیه در استانبول تا حدی قرآن و فارسی ادبی آموخته بودند. ولی فارسی حرف نمیزدند. فارسی حرفزدنشان به طور جدی پس از آمدن به ایران و رفتن به شیراز آغاز شد». و باز به گفتهی ثمینه به نخستین آموزش ناشنوایان در ایران نیز در تبریز و به زبان ترکی آغاز شد: «در این جا بگویم که پدرم برای کودکان آذربایجانی به زبان ترکی شعر می سرود و نمایشنامه می نوشت و نخستین ناشنوایان ایران به زبان ترکی آموزش دیدهاند.»
https://img9.irna.ir/d/r2/2019/11/24/3/156779689.jpg
باغچه اطفال جبار باغچهبان
علیرغم موفقیت چشمگیر جبار باغچهبان در تبریز و تأسیس نخستین کودکستان ایران، «اوشاقلار باغچاسی» (باغچه اطفال) 1303 ش، که نام فامیلی باغچهبان را برای او به ارمغان آورد، سایهی آزارهای رئیس وقت فرهنگ آذربایجان در دورهی رضاشاه، احمد محسنی، او را ناچار از مهاجرت به شیراز و سپس تهران کرد. باغچهبان در خاطرات خود، سیاستهای ظالمانه محسنی علیه دانشآموزان و معلمان آذربایجانی را با تلخی و دقت شرح میدهد و رفتار او را با سیاستهای هیتلر در قبال یهودیان مقایسه میکند، و میگوید نگاهش به آذربایجان همچون نگاه یک استعمارگر به مستعمره بود. علاقهی بیحد و حصر باغچهبان به زبان ترکی آذربایجانی، محور اصلی اتهامزنیهای محسنی شد و این فشارها تا آنجا پیش رفت که پس از درخواست او برای تأسیس دبستان کودکان کر و لال، محسنی با تلخی گفت: «اگر تو در خودت چنین استعدادی سراغ داری، به جای زباندار کردن کودکان کرولال، بهتر است به کودکان زباندار کودکستانت فارسی یاد بدهی، ما احتیاجی به دبستان کرولالها نداریم».
با اینحال، تلاشهای باغچهبان برای پاسداشت و زنده نگه داشتن زبان ترکی، پس از مهاجرت و آزارهای دوران تبریز، هرگز فروکش نکرد. او نه تنها اشعار طنز و لیریک کودکان را خلق میکرد، بلکه مجموعهای از آثار خود را نیز منتشر ساخت؛ از جمله کتاب «پروانهنین کتابی» (ناغیلدان پای) در سال 1326 که شرح سفرش به آذربایجان بود، و ترجمه رباعیات خیام به ترکی آذربایجانی در سال 1334. علاوه بر این، در مجلهی «زبان» یا «زبانِ آموزگار»، نخستین فصلنامه تخصصی کودکان که اولین شماره آن در سال 1323 منتشر شد، باغچهبان فعالیتهای میرزا حسن رشدیه و تلاشهای او برای آموزش زبان مادری را به تصویر کشید و در آن شعری طنز و گزنده منتشر کرد که با زبانی بازیگوش و در عین حال پرطنز، سیاستهای فرهنگی و زبانی دوره پهلوی را نقد میکرد:
سوس بالام، هرزه دانیشما، اوتان آی هرزه کیشی،
تؤرکجه نامه چیخاریب، تازهلمه کهنه ایشی.
قیریلار قیلچاسی، اؤردک یئریه غاز یئریشی،
سؤز ائشیت، گل آ گؤزؤم، بوشلا بو تازه گئدیشی،
لقبیندن اوتانیب تؤرکی دانیشما، آبالام!
دولتین ایشلرینه هئچده قاریشما، آبالام!


پس از انتشار مجموعهی شعر «حیدربابایه سلام» شهریار، باغچهبان از جمله نخستین کسانی بود که با اشتیاق به استقبال این اثر بزرگ ادبی شتافت. او با زبانی آمیخته به طنز و کنایه، شهریار را به خاطر غفلتش از زبان مادری خطاب قرار داد و در همان حال، بازگشت شاعر به ریشهها و زبانش را ستود و تحسین کرد. در شماره دهم مجلهی «زبان» در سال 1324، که از جمله نشریههای عضو جمعیت آزادی ایران بود، باغچهبان متنی منتشر کرد که فراتر از ادبیات، روحی سیاسی و فرهنگی داشت؛ او نه تنها از تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان حمایت میکرد، بلکه قیام مردم این دیار را، با نگاهی ژرف و ملی، قیامی در راستای ایران عنوان کرد. اینها تنها شمهای از مقاومت فرهنگی باغچهبان در برابر سرکوب هویت ترکی بود؛ مردی که با هر واژه و نغمه، ریشههای هویت ترکی را در دل جامعه زنده نگه میداشت و نشان میداد که زبان و فرهنگ، حتی در سایهی دشواریها، نمیمیرد.

ثمینه باغچهبان، در کنار ثمین و پروانه، یکی از نخستین شکوفههای باغچه اطفال باغچهبان بود که در سال 1304 ش در همان باغچه اطفال تبریز رویید. او عشق و تعلقی ژرف به زبان و هویت ترکی را از پدر خود به ارث برد و در سال 1360 با انتشار کتاب «گلین تورکجه دانیشاق»، یکی از نخستین خودآموزهای زبان ترکی آذربایجانی را بعد از انقلاب عرضه کرد؛ اثری که فراتر از آموزش زبان، پاسداری از میراث فرهنگی و هویتی مردم آذربایجان را در دل خود جای داده بود و همانند نسیمی تازه، ریشههای فرهنگ و زبان مادری را زنده نگه میداشت.

امروز، با درگذشت ثمینه باغچهبان، فصلی دیگر از این روایت بسته شد. اما میراث خانواده باغچهبان در آموزش، موسیقی، ادبیات و نگاه آزاد به زبان و فرهنگ همچنان زنده است. شاید آنها دور از تبریز و آذربایجان به خاک سپرده شده باشند، اما آنچه کاشتند، در دل و زبان نسلهای بیشماری ریشه دوانده است؛ میراثی که نشان میدهد میتوان در غربت زیست، اما همچنان به لطف عشق و علاقه بذر هویت و فرهنگ را برای فردا بر جای گذاشت.
با اینحال، باید نگران باغچهی ایران بود. نگران جامعهای که جای ثمینهها و باغچهبانهای آن را یاسمینها و تالانچیها گرفتهاند و جوانههای اندیشه نوین و متکثر در میان گرد و خاک ارتجاع و لمپنیسم، نفسنفس میزنند.